نوستالژی های سال ها بعد!...

عاشق در و دیوار شده ام

عاشق در و دیوار شده ام امشب، عاشق تک تک مردم شده ام، استثنا هم ندارد؛ همه را با هم دوست دارم! دیوانه شده ام به جان خودم، امروز عصر دلم برای لبخند مرد مسنی که کوه را پایین می آمد بدجوری ضعف رفت؛ حتی تمام دخترهای جهان را به خاطر خاله زنک بودن ها و مدام خرید رفتن ها و به هیچ چیز جز به پسر ها فکر نکردن هایشان بخشیده ام؛ تمام خواننده های بدصدا را بخشیده ام، خودم را هم به خاطر تنبلی ام بخشیده ام. عاشق همه شده ام و هیچ بعید نیست که به صبح نکشیده همه احساسم ته بکشد! من پر از جنون ِ زیر خاکسترم، من پر از گریه های خورده شده ام، پر از ترس هایی ام که چنگ انداخته دارند خفه ام می کنند با دستکش های چرم سیاه و بازوهایی قوی؛ اما لبخند می زنم، لبخند می زنم و می گذارم فکر کنید خوبم، اصلا می گذارم فکر کنید بی شعور و نامرد و بی خیالم؛ فدای سرم! فکرهای شما وسط این همه آشفتگی حتی به حساب هم نمی آید. مهم این است که امشب عاشق همه تان شده ام، حتی همه ی پی ام هایتان را دارم جواب می دهم، در نوع خودش از سمت من کم معجزه ی نیست! هرچند به فردا _که شما این پست را می خوانید_ کوچکترین اعتباری نیست؛ خب همیشه که دیوانه نیستم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠