نوستالژی های سال ها بعد!...

شب نوشت

کنایه های تلخ و طنز و بی تفاوت. شعرا و داستای پخش و پلا. تابلو های نصفه نیمه که بغل دیوار داره رو اعصابم راه میره. عکسایی که نمی دونم می گیرم که چی کارشون کنم. بی عشقی. بی انگیزه گی. سازی که بهم فحش میده. کتابخونه ای که باهام قهر کرده. کارایی که نکردم. فیلمایی که ندیدم. انتشارات هایی که باهاشون حرف نزدم. نمایشگاه هایی که نزدم. آدمایی که بهشون نگفتم دوسشون دارم. کافه هایی که نرفتم. لبخندهایی که نزدم. تنهایی. خوابیدن های زیاد. تنبلی و بی حوصلگی. سفرایی که نرفتم. زبانی که نخوندم. من اصلا نمی دونم چی ام. استرس دارم. می ترسم. از خودم می ترسم. از به دنیا اومدن. از مردن. از اعتماد کردن. از اینکه کسی کسی رو نمی فهمه می ترسم.

 

 

پ.ن: با تشکر از بیژن نجدی برای تشبیهات منحصر به فردش، و با تشکر از گوجه سبز برای حضور دوباره اش.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠