نوستالژی های سال ها بعد!...

حالا هر که می خواهی باشی باش

درست می شود، همین روزها همه چیز درست می شود، من راه می افتم می روم سراغ زندگیِ شروع نشده ام، و به دست های تو دل می دهم دوباره، و زندگی ام شروع می شود. فدای سرم که نمی شناسمت، هر که می خواهی باشی باش؛ همین که دست هایی داشته باشی که بشود بهشان دل داد، کافی ست. درست می شود؛ نه که به کل افسرده شده باشم، نه! ولی خب خودت که می بینی و می دانی، حوصله ی بهار و بیداری و زندگی و تو و خودم و هیچ کس دیگر را ندارم، اما قول می دهم افسرده نشوم، باور کن قول می دهم، انگشت کوچک دست راستم را هم به انگشت کوچک دست راستت قفل می کنم! همین روزها دیر یا زود زندگی ام را شروع می کنم، حالا هر که می خواهی باشی باش.

 

 

پ.ن: دردهایی عجیب توی سرم
        طعم پاییز می دهد دهنم
        بی تو در اوج داستان هستم
        خودکشی کرده عشق توی تنم
                                                 فکر کنم از سوفی صابری

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠