نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

یکی از یکی عجیب تر و دیوانه تر

من تمام فکر و ذکرم تکیه به شانه های مردی ست که اعتماد و احترام و همدردی سرش شود ، دخترک تمام فکر و ذکرش این است که هر سری یک نفر صیغه اش کند و بعد به قول خودش چند باری سکس حلال و بعدش ول کند برود با بعدی ، نه قرانی پول می خواهد نه محبت ، همین که باشد و حسابی هم مذهبی باشد کافیست ! می گوید زن و بچه اگر داشت هم داشت ! آدم ها یکی از یکی عجیب تر و دیوانه ترند ! من نمی دانم پس این فکری که آفریده اندش و چپانده اندش توی سر خلایق و گفته اند یک ساعتش را بدهید و هفتاد سال عبادتتان مال خوتان ، چیست پس ؟ خوشا به حال خودم که بی حلال و حرام و بی محرم و رمضان ، بی قید و شرط و بی اصول و فروع ، دلم را فروغ می دانم و به روحانی خجسته دلِ پشت در اتاق هتل مدینه که اصرار دارد بداند مرجع تقلیدم کیست بر و بر نگاه می کنم و می گویم : نمی دانم حاج آقا ! و برق می گیردش ، انگار که گفته ام هواپیماهای بمب افکن آمریکا فی الفور دارند می رسند . و حتم دارد با مسافر جهنم رو در روست ! و حاج آقا دو دقیقه نگذشته چشم هیز و لبخند مشمئزکننده اش را نثار همین مسافر جهنم می کند و یادش می رود که مرجع تقلید ندارد و بلد هم نیست ح را عین آدم تلفظ کند ! می گوید دانشجویی؟ چه می خوانی؟ پس یادمان باشد بیاییم پیشتان از ما هم چندتایی عکس بگیرید ! و خوشا به حال من و بخت بلندم که پس از این رضایتمند و بی سوال بیرون آمدن از سوالات و سردرگمی هام ، یک نفر دیوانه تر از همین دخترک بالایی ، می آید خواستگاری ام و می گوید: من حجاب هیچ دختری را توی این خیابان ها قبول ندارم !  من هم قبول ندارم البته . هم عقیده ایم ! توی دو تا مسیر به شدت عکس هم اما ، مثل عقربه های ساعت شش ، یا یک ربع به سه ، یا هشت و ده دقیقه ، ... !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦