نوستالژی های سال ها بعد!...

خواب های متلاشی شده

خواب های متلاشی شده ام متعلق به هیچ دوره ای از زندگی ام نیست، تازگی ها خواب می بینم کودکی ام سر بزرگسالی ام را روی دامن گرفته و برایش قصه می گوید! توی خواب هایم چند نفر شده ام و گربه ها بر و بر نگاهم می کنند و تا سایه ی مردی که اتفاقا کلاه هم بر سر دارد، از سر دیوار رد می شود، می خندند، با صدای گربه ها نه، با صدای آدم ها! احساس می کنم قرار بوده دیوانه ای افسرده ای چیزی شوم اما نشده ام، بعد برای همین یک طور تعریف نشده ای شده ام خودم برای خودم! این تمام حسی ست که به خودم دارم این روزها.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩