نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تقصیر من نیست که تو علم غیب نداری

نمی گذاری بنویسم و راه به راه اقکارم را خط می زنی ، با بودنت ، با نگرانی هات ، اس ام اس هات ، شیطنت هات و مهربانی هات حتی ، بی آنکه بخواهی ! سکوت سنگین شبانه ام را بفهم ، خنده ام نمی گیرد ! تقصیر من نیست که تو علم غیب نداری ! شوخی هات شبیه درد است و کنایه ای تلخ از اینکه دنیایمان کوچک تر از همیشه شده است ! خنده ام نمی گیرد ، عجیب دلم تنهایی می خواهد ، روزها ، هفته ها ، سده ها ! من و سر درد دست و پنجه نرم می کنیم نومیدانه ، من برای خودم می میرم از غلبه ناپذیری او و او ، دیوانه می شود از سر سختی من ! شنیده بودم اشیاء خواب ندارند ، اما کامپیوترم بی دلیل خوابش می گیرد و وسط Luxor چشم هاش را می بندد و خواب می بیند مرا درسته و دو لپی می خورد و تلافی سال ها بی خواب نگه داشتنش را یکجا می گیرد ازم . می برمش می گذارم درستش کنند و می آیم ، تازه می فهمم چقدر مرده ام ! و چقدر غم انگیزانه بی عشق سعی می کرده ام نقش زنده ها را بازی کنم . و خانه چقدر تنگ است ، بی چیزی که به اندک نوسان برقی بند است ! من و سر درد و کلافگی دست و پنجه نرم می کنیم این بار ، یا من و صدای مرجان ، یا من و آدم هایی که فرق چندانی با اس ام اس ندارند ، یا من و آرزوی یک دست چمن ، یک بغل سیب و سبد ، یک کمی سنک و آب خنکِ لب رود و پاهام که یخ کنند ، جرعه ای زندگی ، و دویدن ، بی آنکه از نفس بیفتم ، یا من و آرزوی عشق های واقعی ، نوشته های کاغذی ، چه فرق می کند ؟ من و هر چیزی اصلا ، من و دنیا بر فرض ! چه فرق می کند ؟ برای منی که به هر حال و به همه گاه ، مغلوب همیشه ی این کشمکش ناگزیرم لاجرم ! و دیوانه شدن حریف ، دلم را خنک هم نمی کند !‌ خوابم گرفته است و دلم ، برای بی کسی ام لک زده ، ته مانده امیدی تویش بود لااقل !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦