نوستالژی های سال ها بعد!...

مادرم گفت: بدشانسی دختر

گفتی مثل افتادن هیچ سیبی از هیچ درختی، هیچ کدام از اتفاقات زندگی ات بر اساس هیچ قانون نوشته و نانوشته ای نمی افتند. گفتی بر همین اصل عاشق شده ای، هر چه کردم باورم شود نشد. عاشقی یک حس مخصوص به خودی دارد که می رود زیر پوست آدم؛ عاشقی چیزی نیست که بشود باورش نکرد! گفتی و گفتی و گفتی...، مادرم گفت: بدشانسی دختر، از مرد شانس نیاورده ای. پدرم هم همین را گفت ولی دو سال پیش؛ پدرم باهوش تر از مادرم است. خودم هم فهمیده بودم، خیلی قبل تر از پدرم. یکی یک بار به من گفت اگر بدبخت شوی مقصر هوشت است. من بدبخت شده ام؟ من اولا که هیزم فروش نیستم، ثانیا اگر هم بودم هیزم هایم خیس نبودند، این خانه وسط اش دریا ندارد، بارانی هم که در کار نیست، به خدا اگر هیزم فروش هم بودم هیزم هایم خیس نبودند، چرا این طوری شدم پس؟ این دیگر چه طوری ست؟ این ها توی سناریو نبود؛ اگر هم بوده این چند خط اش توی چاپ نگرفته بوده لابد، و الا من غلط می کردم آن قراردادِ بی دست مزد لعنتی را امضا کنم و بیایم اینجا نقش نواده ی حوا را بازی کنم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩