نوستالژی های سال ها بعد!...

سوت زدن بهترين راه است

سوت زدن بلد نیستم اما توی دلم سوت می زنم در ازای همه ی اتفاقاتی که نیفتادند ، با سوت زدن راحت تر می شود کنار آمد با همه چیز ، با آرزوهایی که واقعیت ندارند ، با مردانی که عاشق نمی شوند ، با شهری که زیر برف می لرزد ، با زمستان سال پیش ، با خاطره ی یخ بستگی سنگ های درکه ، و چشم هات که نگران می پایند مرا تا مبادا سر بخورم ، با زندگی هایی که خالی از شوق و دل دل شروع می شوند ، با عشق هایی که با یک بسته چیپس تمام می شوند ، و دست هایی که نوازش را از یاد برده اند ، و خدایی که مرا ، و جهانی که تو را . با سوت زدن می شود قدم زد ، سنگی را تا آخر خیابان شوت کرد و راه برد ، و خیابان را برگشت ، بی سنگ یا با سنگ ، همچنان سوت زنان اما ، با یقه ی کاپشنی که بالا داده ایش و دست هایی که توی جیب است و بخار دهانت توی گرگ و میش . سوت زدن بلد نیستم اما خوب می دانم وقتی نوشتن هم دردی را دوا نمی کند و هر چهار طرف کوره راه است ، سوت زدن بهترین راه است .

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦