نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تب تند

دختر نشسته دارد زندگی اش را می کند، پسر در را می شکند می آید تو.
دختر: ببخشید شما؟!
پسر: دوستتان دارم بانو
(دختر ها یک ذره هم خر نیستند، اما در مسیر تلاش برای اثبات رویاهای خودشان به خودشان، هر دروغی را باور می کنند!)
دختر دیگر ننشسته که برای خودش زندگی اش را بکند، در هم که شکسته بدتر از همه! شماره ی پسر روی گوشی دختر یعنی تلنگری برای زندگی، یعنی بهانه ای برای ذوق زدگی، یعنی امیدی به تحقق آن تلاش هایی که حرفش را زدیم. پسر مثل گلوله ی آتش مدام از احساسات قلمبه اش می گوید، یک نفر ته ذهن دختر هی توی سر و صورت خودش می زند و می گوید: ببین ابله! تب تند زود می خوابد ها! دختر مردد است، پسر اس ام اس می زند:
پسر: بانوی من کجاست پس؟ کجا بروم داد بزنم؟ به کی بگویم دردم را؟
دختر: تا حالا گفته بودم چقدر دوستت دارم؟
پسر: نه
دختر: خب حالا گفتم
یک نفر ته ذهن دختر خودش را به زمین و زمان می کوبد و می گوید: آدم نمی شوی تو چرا!؟ نگو دوستت دارم. این تنها راهِ از دست ندادن است! دختر دارد دیوانه می شود، پسر زنگ می زند، یک نفر ته ذهن دختر می گوید: بگذار دو سه تا زنگ بخورد، محض رضای خدا خودت را نباز، خب!؟
پسر: سلام بانو، فکر دل ما را نکرده ای شما؟
دختر: دلتان امن است جایش
پسر: اگر بدانید دم در خانه تان به شوقتان ایستاده ام، چه می گویید؟!
دختر بر می گردد بالا، یک نفر ته ذهنش می گوید: به جهنم هر چه می خواهد بشود بشود.
و...
پسر نشسته دارد زندگی اش را می کند، دختر مثل مرغ سرکنده راه می رود شماره می گیرد، شب ها خیال می کند صدای گوشی اش می آید، بیدار می شود، چک می کند، چیزی نیست، خوابش می برد، دوباره همان حس، دوباره می پرد، دوباره خواب. پسر بهانه می آورد، کار داشته، خواب مانده، نشنیده، گیر افتاده، مشکل دارد، درست می شود،... دختر دوست دارد باورش شود!
پسر نشسته دارد زندگی اش را می کند، بهانه هم نمی آورد دیگر حتی؛ دختر مدام دارد فکر می کند زندگی کردن اصلا چطوری ست؟ این زندگی که واژه اش این همه آشناست اصلا چیست!؟

 

 

 

پ.ن: می تونه جای دختر و پسر عوض بشه، غرض شرح روند پروسه بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩