نوستالژی های سال ها بعد!...

عصر جمعه

عصر جمعه ها نه تو می آیی ، نه امام آخر آنهاییکه دلیل دیگری برای بی حوصله گی هاشان پیدا نکرده اند ، نه باران ، نه فردا ، که میگویی لابد عقربه ها هم مثل عقرب ها دم به کله می کوبند و خودکشی می کنند . عصر جمعه ها همیشه شبیه همیشه است ، چه تو توی سرم رژه بروی ، چه پیش از تویی ها ، چه پس از تویی ها ، چه هیچ کس ! خواب که می بینم توی خواب هام راه می رود همیشه سایه ای بی شمایل ، که تو نمی توانی شمایلش باشی ، هر مرد دیگری اما می تواند ، یا حتی روح کسی که هیچ وقت به دنیا نیامده ، به شرطی که دنیا را روی انگشت کوچک دستش بچرخاند ! خلآ ذهن در هم بر هم من تنها به حسن خالی بودنش زیباست ، و به حسن سایه ای که شبیه هیچ کس نیست اما راه می رود بی خستگی توی خواب هام ، توی خم و پیچ خرابه ها گم می شود ، پل می بندد بر بلندای دره از این سو تا آن سو ، حرف نمی زند ، پشت پنجره با صندلی چوبی اش قیژ قیژ کنان تاب می خورد ، بلد است نامرئی شود ، و تعداد دانه دانه ی همه ی برف این زمستان را می داند ! عصر جمعه ها همیشه شیبه همیشه است . شبیه همین سه سال پیش که نفس نفس زنان از راه رسیدی تا جای مرد طالعم را پر کنی اما نکردی ، شبیه همین ده سال پیش که رویاهای زنانه ام تازه داشت گل می کرد و نوشتن را به درس خواندن ترجیح دادم ، شبیه سال ها بعد ، و قرن ها بعد وقتی دیگر عکسی هم نمانده باشد از ما ، با اینکه از عصر اختراع دوربین دیجیتال گذشته ایم و مرده ایم ! آن وقت همیشه همین موقع ها دل یک نفر که شبیه دل من است می گیرد ، بی گریه ، بی خاطره ، بی گلایه . تنها و تهی ، بی تفاوت و دمدمی . تا خدا خیال کند دوباره مرا آفریده !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦