نوستالژی های سال ها بعد!...

حالا که آسمان به زمین آمده...

هی آمدم نبینمت، هی نشد! هی آمدم در و دیوار و هوا را دریابم به جای تو، هی نشد! حالا ها هیچ دوستت دارمی نمی چسبد دیگر، مگر از احساس تو گذر کرده باشد و خبرش به استحضار ما رسیده باشد! می دانی؟... متولد شده ام برای ارتکاب تمام اشتباهات آگاهانه ی جهان؛ و نمی دانم اگر نبودم چه بر سر این همه اشتباه مرتکب نشده می آمد! می ترسم. گفته بودم تکه ای از آسمان را می مانی!؟ هر مصیبتی را از اطرافیان چنین تسکینی ست که: آسمان که به زمین نیامده حالا!... حالا که آسمان به زمین آمده چه غلطی کنم پس!؟ ببینم اصلا تو، بله با شمایم، با خودِ خودتان، تو چه می کنی وسط شب و روز های من که هر چه می کنم این یک جو عقل سر جایش بماند نمی شود که نمی شود!؟ تو چرا چهار راهِ قبل از به من رسیدن را نپیچیدی چپ؟ یا چه می دانم راست؟ تو چرا صاف صاف در مسیر تکامل اشتباهات من قدم بر می داری یک کاره!؟ با این همه چه آرامش غریبی دارد این باورپذیر بودن حرف هات!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩