نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

امپراطوری خورشید و خواهش

وقتی تمام دنیا و آدم هاش و اساسا فلسفه اش، مزخرف محض اند، برای دیوانه نشدن تو آخرین راهی! برای دیوانه نشدن باید یکی باشد که ته چشم هاش خورشید و خواهش امپراطوری کنند، و خدا را به حاشیه بکشند! باید کسی باشد که صداش مثل مذاب، شرّه کند توی رگ هات، به منظور ِ رساندنت به هلاکت و حیرت و نفس تازه گی. کسی که کارهایش را کنار بگذارد تا به درد دلتنگی ات برسد! باور کنید وقتی راه در رویی برای نفس کشیدن نمانده باشد، اگر به کارهای کسی هم ارجحیت نداشته باشیم، این مصیبت مزید بر علت است، و برای دیوانه نشدن هیچ راهی وجود ندارد دیگر! بعد از ظهر ها بلبشوی شهر، بی حضور کسی که دلش به هوایت لک زده باشد، و بی حضور امپراطوری خواهش، شبیه خفقان است، شبیه خاک مرده، شبیه سکوتِ بعد از عزا.

 

 

 

پ.ن: خواستم در جریان باشید که خودم دوست دارم این نوشته مو

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩