نوستالژی های سال ها بعد!...

آرزوها هم رسيدنی اند اگر ...

خاطره ها بعضآ پر رنگ ترند و حرف ها بعضآ ماندنی تر ، آن قدر که انگار با تیشه حک کرده اندش بر سردی و سنگینی لایه لایه ی ذهنت . درست مثل روزی که پسرک روی تخت قلیان می کشید . چقدر غریبه بود و تازه داشت تاتی تاتی کنان توی روزهام پا می گرفت . پرسیدم این که نه ذغالش کم می شود و نه آبش ، از کجا می فهمی کی تمام می شود ؟ گفت: همان طور که دلت گاهی بی هیچ نشانه ی موجهی گواهی می دهد دوستی ات دارد تمام می شود ! می ترسم این جمله دوره به دوره تا ابد الدهر دیوانه ام کند ! سرم را روی پایت بگیر ، صدای پناهی یک سره توی سلول هام زمزمه می کند: باز هستی و زوال ، باز آمال و محال ، کجاها رفته بودی ، میخونه یا معبد ؟ رنج ما قوی تر از مشروبه ! پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه !؟ و من به خود می لرزم ، و خیال می کنم توی جشن سکوت خستگی ناپذیر ارواح ، دست هات را گم و گور کرده ام و گور به گور می شوم برای بوییدن کمی از دست هات ، که عطر بهشت و بهار نارنج دارند و نوازشی از سر انگشتانشان می چکد که تنها سزاوار فرشته هاست ! بغلم کن من از دنیای آدم بزرگ ها می ترسم ! از خواب های تازه ام می ترسم . تعبیر همه شان بغض است ! می ترسم توی برزخی که همین جا روی زمین به پا کرده ایم پیر شوم ، بی آنکه بفهمم آرزوها هم رسیدنی اند ، اگر کلاغ ها کال کال تکه پاره شان نکنند پیش از آنکه فصل چیدنشان برسد ! 

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ دی ۱۳۸٦