نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

محال اسمش روشه!

مثل اینه که برم خودمو با زنجیر ببندم به زریح طلای یه امامزاده ای و آرزو کنم بال درارم پرواز کنم، یا چشام آبی شه یا یه همچین چیزی! چیزای محال نه انتظار، نه دعا، نه نذر، نه معجزه، نه صبر، نه تلاش، نه پول، نه تهدید، نه امید، نه غیره و غیره، روشون تاثیر نداره! محال اسمش روشه؛ محال یعنی محال! حتی اگه من تا خود ابدالدهر امیدوار باشم که اونی که باید باشه، بیاد و باشه!

 

 

پ.ن: بارون، قلیون، تخت، پشتی، آسمون، چیپس، ماست، چایی، شعر

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩