نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

صبر کرده ام اما ...

صبر کرده ام اما غوره ها حلوا نمی شوند ! صبر کرده ام اما ایوبی چیزی نمی شوم ! صبر کرده ام باران بند بیاید اما آسمان ، اتفاقآ مرگ خورشید را دارد می بارد ! پس بند بیاید که چه وقتی خورشیدی پشت این ابر سرتاسر خانه ندارد !؟ نه ، هرگز راستگوی خوبی نمی شوم ، همه اش بهانه های صد تا یک غاز بود ، چون خورشید اگر بمیرد توفیری به حال من یکی که ندارد ! دلم از اینها نگرفته ، و حتی بر عکس ، صبر کرده ام باران بگیرد اما نمی گیرد ، مثل اینکه خورشید زده باشد چشم الهه ی آب را کور کرده باشد ! توی ته صدای خواننده ی این آهنگی که توی سرم ضرب گرفته ، یک عالمه تنهایی موج می زند و یک عالمه پیاده روی کنار جاده ای بی آب و علف و پر خار و خس ، با اینکه من اسپانیایی نمی دانم !  

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦