نوستالژی های سال ها بعد!...

حوصله های سر رفته

می نشینم حوصله های سر رفته ام را جمع می کنم قلعه می سازم قد قلعه ی هزار اردک ! لنگ ظهر می روم برای قلعه ام چراغ بخرم ، همه جا تاریک است ! خیابان ها به قعر چاه می مانند ! پیاده رو ها با خیابان ها قاطی می شوند ، توی جوب می افتم ! هیچ کس نمی داند چراغ چیست ! یکی از مغازه دار ها خیال می کند این چیزی که می خواهم محصول جدید چی توز است ! به خانه برمی گردم ، شب شده است اما هنوز روشن است ! قلعه ی بی چراغم را خراب می کنم ، حوصله های سر رفته ام را می ریزم سر جایشان توی سرم ، تا دوباره سر بروند !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦