نوستالژی های سال ها بعد!...

بس کن عزیزم، نخون

لعنت به من و این رابطه، لعنت به من و تو، لعنت به من و این همه نگرانی احمقانه ای که همیشه آخر همش معلوم میشه فقط خواب بودی؛ لعنت به خواب! بس کن ابی جان، بس کن، برای باور بودن هیچ جایی نیست، برای لمس تن عشق کسی نیست، کسی نیست که دستاش قفس نباشه، کسی نیست که سر خستگی هاتو به روی سینه بگیره و برای دلواپسی هات و سادگیت بمیره، به خدا اینایی که میگی هیچ کدومشون نیست، بس کن عزیزم، نخون، نخون به گریه ننداز ما رو! لعنت به من که هر کی سرشو میندازه پایین و میاد تو دلم یهو تمام دلمو قبل از سلام علیک می ریزم کف دستاش! لعنت به من و این دل صاحب مرده م که داره ار احساس تنهایی خفه میشه و دلش می خواد به یکی محبت کنه، محبتی تلفیق از محبت زنانه و مادرانه و کودکانه... لعنت به دندون درد لعنتی ت، لعنت به چک هایی که کشیدی، لعنت به مشکلاتت، لعنت به دیازپام و مسکن و بقیه ی خواب آور هایی که می خوری، داره بی کسی دیوونه م می کنه؛ واسم جالبه که نمی فهمی!

 

 

پ.ن: متن بالا خودش تماما پی نوشت بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩