نوستالژی های سال ها بعد!...

آدم ها حرف زیاد می زنند

آدم ها حرف زیاد می زنند؛ مثلا یکی اشان یک بار جو گیر شد و به این نتیجه رسید که  کار من از اینکه عاشقم شوند گذشته است و من خودم خود عشقم! آدم ها حرف زیاد می زنند، نمی دانم بستگی به حال روحی آن لحظه ی آن آدم دارد، یا بستگی به سردی و گرمی هوا، یا بستگی به موقعیت مکانی چند ستاره ی خاص نسبت به هم در آسمان در همان لحظه، یا بستگی به هیجان زدگی زودگذر ناشی از یک نوع نگاه تعریف نشده ی شاید عاشقانه از طرف مقابل، یا انرژی رهگذری که همان لحظه از آن طرف خیابان رد شده، یا موسیقی ای که همزمان می شوند اش، یا مقایسه ی ذهنی ناخودآگاه طرفشان با دیگران، یا طعم آدامس توی دهانشان، یا خوابی که دیشب دیده اند، یا فیلمی که پریشب دیده اند، یا هر چیز دیگری، نمی دانم، واقعا نمی دانم بستگی به چه چیزی دارد که آدم ها حرف که نه حتما، دری وری می گویند به سادگی؛ بی آنکه بدانند، یا بخواهند بدانند، که حرف هایشان یا لحن هایشان چه ها که ممکن است بکند!

 

 

پ.ن١: جیگر جنتی عطایی رو؛ به خاطر همین یه بیت:
          مث پروانه ای در مشت     چه آسون میشه ما رو کشت

پ.ن٢: خداحافظ نگو وقتی       هنوزم میشه برگردی

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩