نوستالژی های سال ها بعد!...

دل بی اصول ما

دختر مردم ، از راه می رسد ، کبکش خروس می خواند ‌، و دلش شدیدآ توی راه راست عاشق شده است ، نه مثل دل چپل چوله ی من ، که چشم هاش را بسته و سر کبکش توی برف است ، و نمی خواهد ، و نمی بیند ، و نمی فهمد ، و سر در نمی آورد ، دور تا دورش این همه فاصله را ، این همه بی ربطی ، این همه فرق ، این همه محال را ! لعنت به من و اتفاقاتی که ، با آرامش و بی دردسر و بی دغدغه ، در مسیری شدیدآ صاف ، آرزوهای مرا صاحب می شوند و ، روحشان هم در جریان دل صاحب مرده ی من نیست ! به قول یک نفر دم خدا گرم ! یک نفر سپرده با سر هم کردن این مدیحه ها و شکواییه ها دست روی دلش مگذارم ، من اما بدقول ترین آفریده ی خدایی ام که ، همه چیزش روی اصول است و ، دل بی اصول ما را ، محض تنوع زده تنگ دنیا !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦