نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

لنگ زنان نمی شود

دست بردار از سر من و سوژه هایم. همین که نمی توانم نه از خودت نه از دیگری چیزی بنویسم، یعنی که دنیایم به هم ریخته! همین که شب ها سرم به بزرگی تمام اتاق می شود و تویش کوتوله ها شمشیر بازی می کنند و شکم های هم را می درند و هیچ کس هم برنده نمی شود، یعنی که یک پای رابطه کوتاه تر از آن پایش است؛ یعنی که لنگ زنان نمی شود نه عشق را و نه زندگی را فتح کرد.

 

 

پ.ن: یه پول قلمبه _در واقع خیلی قلمبه_ دلم می خواد با یه کوله پشتی و یه دوربین، همین! اگه گفتین بعدش می خوام چی کار کنم؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩