نوستالژی های سال ها بعد!...

مثل نسبت قدرت آدولف هيتلر به من

سلام سوم شخص مفرد ، سلام ! من پیش پیش براتان نامه می نویسم ، سلام می کنم بهتان ، حالتان چه طور است راستی ؟ هیچ معلوم است کجایید ؟ من دوستتان ندارم ، و طبیعی ست ، و هیچ جای دلخوری نمی ماند اگر بشناسیدم ، من از واقعیت هم می ترسم ، هم فراری ام ، هم بیزار . های با توام ای سوم شخص گم و گور شده ی زندگی م ، که قریب به سی سال است غیبت زده ، تو متاسفانه شدیدآ واقعیت داری ، حتی واقعی تر از اطمینان به روشن بودن هوا توی همین لحظه ای . دست هات واقعی اند ، بدنت واقعی ست ، و پرنده های توی چشم هات مسافر اندک زمانی اند . واقعآ نگاهم می کنی و واقعآ زندگی می سازی برام ، هوس بابا شدن می کنی ، فک و فامیل بازی مان گل می کند ، و کار ، و در آمد ، و تکرار ، و تکرار ، و تبدیل عشقت به دوست داشتن ، مبادله ی دوست داشتنت با عادت ، و سرانجام ، رسیدن عادتت به پذیرش همینی که هست توی ناخود آگاه زندگیت ! این روند تکاملی برام مثل دیوی با دهان باز می ماند زیر پام ، وقتی به شاخه ای شکننده بین زمین و آسمان آویزانم ! اینجوری نگاهم نکن ، دیوانه اگر دوست داری بپنداری ام حرفی نیست ! تو که غیب نمی گویی ، من اما می گویم ! من از سطح برجسته و پر رنگ زندگیت ، سر می خورم تا حاشیه ! و کار ، و در آمد ، و واقعآ زندگی می کنیم . از جنس رویا نیست تنت ، از جنس پر پر زدن هزار تا مرغ دریایی نیست چشم هات ، و از جنس نوازش نیست دست هات . کودکانه توی آغوش مردانه ی کدام رویا بیارامم آی سوم شخص ، وقتی این همه واقعیت داری !؟ میدانی چیست که دیوانه ام می کند ؟ اینکه تو از ذهن من به دنیا تحمیل نمی شوی ، تو از دنیا به ذهن من تحمیل می شوی ! نسبت قدرت دنیا به قدرت رویاهای من ، مثل نسبت قدرت آدولف هیتلر به من است توی یک سالگی م !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦