نوستالژی های سال ها بعد!...

صبح به خیر

همه چیز بیخودی خوبه. دلم جز اون پارک کوچیک لعنتی و بعد از ظهراش، واسه هیچ بخشی از گذشته ام تنگ نیست.
از مترجم هایی که کتاب های انگلیسی _یا حالا هر جایی
_ رو با کلمات و عبارات سنگین عربی ترجمه می کنن _حتی باور کنید یه بار دیدم که به جای یه جمله ای، کاملا و دقیقا یه آیه ی قرآن رو آورده بود_ لجم می گیره! خیلی هم لجم می گیره.
خیلی خوبه دو روزه، انقدر خوبه که حتی میتونم این دسته از مترجم
ها رو هم ببخشم!
براتیگان انقدر کتاب خوند تو بچه گیش که معلمش نتونست قضیه رو هضم کنه و کلافه شد و زد زیر گریه های هیستریک و انقدر جیغ کشید که مدیر اومد جمعش کرد بردش. و بالاخره آخرش نویسنده شد.
راستی چرا نویسنده ها خودکشی کردن؟ چرا براتیگان خودکشی کرد؟ چرا وولف خودکشی کرد؟ چرا ونگوگ _خودم می دونم نویسنده نبود_ خودکشی کرد؟... چرا آدمایی که دنیاهای ذهنیشون متفاوته خودکشی می کنن؟ من عاشق آدمایی ام که در اثر داشتن دنیای متفاوت خودکشی می کنن، و متنفرم از آدمایی که در اثر شکست خودکشی می کنن. من به شدت عاشق آدمایی ام که تو سن بالا خودکشی می کنن، و متنفرم از آدمایی که تو جوونی خودکشی می کنن.
دارم تمام انرژی و تلاشم رو جمع می کنم که در صد استفاده ام از علامت تعجب رو به حداقل برسونم، به جز مواردی که واقعا ضروریه.
من واقعا حالم خوبه، گفته بودی وقتی اینجوری ام به آدمای اطرافم تا می تونم محبت کنم؛ خب من الان اما به کی محبت کنم آخه؟ مردم کجایین؟ بیاین من حالم خوبه می خوام بهتون محبت کنم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩