نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

به سلامتی!

تو شبستون چشات
پای 
   پله های 
            پلکت
مچ مهتابو می گیرم...
چشات؟ مهتاب؟ اونم پای پلکت؟ چی میگه این محمد صالح اعلی؟ چی ان اینا؟ کدوم چشم؟ کی؟ کِی؟ کو؟ کجا؟... این روزا تو خیابونا جشمم همه ش دنبال یه تابلوی مطب می گرده که روش نوشته شده باشه: "دکتر آقا/خانم فلانی، متخصص دل درمانی". بالاخره یکی باید باشه که بتونه آدمایی که عاشق نیستن رو آدم کنه دیگه، نباید باشه؟! من آخه مچ مهتابو پای پله های پلک شبستون چشای کی بگیرم؟ دیشب داشتم قدم می زدم که یه لحظه حس کردم اگه الان که من وسط این خیابون پت و پهنم زلزله بیاد و سرمو بلند کنم ببینم شهر زیر آواره،_ غیر از مامان و بابام و خواهرام _ اولین کسی، دقیقا اولین کسی که نگرانش میشم کیه؟ بعد بیشتر مطمئن شدم که هیچ مردی رو ندارم به سلامتی. لعنت به من و این دل صاحب مرده و تمام تابلوهای مطب های به درد نخور شهر و تمام تو های گم و گور شده!

 

 

پ.ن١: همه ی درد این بود که یا می خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، یا تلاش می کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند! کجا باید می ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم نه پرپرشده ی دست درندگان بی اخلاق؟
                  عباس معروفی

پ.ن٢: پس چرا دانشمندا نمی شینن کشف کنن ببینن چرا مزه ی آبی که توی یخچال خنک شده با آبی که به واسطه ی قالب یخ خنک شده انقدر فرق دارن با هم؟

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩