نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دروغ می گفتیم مثل سگ

دروغ می گفتیم مثل سگ. راستی کدام سگی تا به حال دروغ گفته که ما دروغ گویی هایمان را می اندازیم تقصیر سگ جماعت!؟ من به تمام عبارات و مثل ها مشکوکم؛ مثلا چپ اندر قیچی ریشه اش کجاست؟ یا چرا کلاه بردارها سر آدم کلاه می گذارند؟ حالا به هر جهت، همه می گویند ما هم روش؛ دروغ می گفتیم مثل سگ. توی چشم های هم نگاه می کردیم و مثل دیوانگانی که مغز خر خورده باشند وعده به هم می دادیم و وعید، بی آنکه فکر کنیم ببینیم چی داریم به هم می گوییم اصلا! کلمات را دور انداختن گناهی ست که بخشیده نخواهد شد. کلمات تنها چیزهای به تقدس آمیخته ی زمین اند، که گاه شیطان می رود توی جلدشان و تبدیل به کارسازترین حربه برای دل بردن و در رفتن می شوند! این "گاه" البته شامل اکثر اوقات است! من یاد ندارم به کسی قول ماندن داده باشم، اما تا دلتان بخواهد این قول را شنیده ام و مثل بچه ها هر بار، دقیقا هر بار دلم گرم می شود! هر بار که دروغ می شنوم دلم گرم می شود؛ هر بار که توی چشم های هم نگاه می کنیم و از کفشدوزک ها گرفته تا مجسمه های معبدی پرت افتاده در شهری اساطیری همه دروغ گو می شوند، دلم گرم می شود؛ و بعد از هر بار، این دل صاحب مرده از نو می شکند پیش از آنکه زمانی بیش از آنچه فکرش را می کردم بگذرد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩