نوستالژی های سال ها بعد!...

این هم از این ظهر جمعه

ظهر جمعه بود که به این نتیجه رسیدم که آدم اگه با کسی یا کسایی باشه اما تنها باشه خیلی چیزا تو ذوقش می خوره، ولی اگه کاملا تنها باشه کلا زندگیش تو ذوقشه! ظهر جمعه بود که فهمیدم زندگیم چقدر تو ذوقمه؛ دلم می خواست راه بیفتم تو خیابونا پیاده برم تا ته شهر و به تمام آدما الکی لبخند بزنم بعد بیام برم رو تختم ولو شم گریه کنم. ظهر جمعه بود که با خودم فکر کردم چقدر یه آهنگ فرانسوی خالی از هر نوستالوژی ای می تونه کمک کنه به دلگیر تر شدن من، و اینکه صد تا لیوان خاکشیر هم چیزی از سختی تمام روز رو تو آفتاب تابستون بودن کم نمی کنه. چقدر دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه: تو دیگه به هیچی فکر نکن و فقط دستاتو بده به من؛ چقدر دلم واسه همه ی کسایی که یادم رفت عاشقشون بشم تنگ شده! چقدر دلم یه "مراقب چراغ نفس در باد"* می خواد، یکی که بیاد بهم یه بغل بارون و اعتماد و رز سفید بده.

 

 

*پ.ن١: ای مراقب چراغ نفس من در باد، نفست به شعر من جرئت عریانی داد... ابی

پ.ن٢: باور کنید آدمارو از روی کفش هاشون میشه به راحتی شناخت؛ حتی اگه یکی امروز کفش بپوشه فردا کتونی پس فردا دمپایی بازم میشه

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩