نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

سر درد قديمی

در عجبم از این همه سر و صدایی که قاطی صدای هر که روی صداش کلیک می کنم می شوند ، حتی صدای اشباح هم به این در هم بر همی نیست ، توی سرم انگار کاتالیزور کار گذاشته اند ، چه لایت و چه متال ، هر دو یک جور پتک می کوبند توی سرم ، هر دو یک جور عصبی ام می کنند ، و هر دو یک جور دلزده ام . خاموش کردنشان هم صدای مرگ می دهد ، حتی صدای اشباح هم به این ساکتی و وهم انگیزی نیست . به کدام ساز این شب لعنتی برقصم ؟ حتی خوابم هم نمی آید . تا صبح یک عالمه آدم زاده می شوند ، یک عالمه آدم می میرند ، یک عالمه آدم عاشق می شوند ، حتی یک عالمه آدم یک شبه ره صد ساله می روند ، یا ره صد ساله رفته را یک شبه بر باد می دهند . من اما تا صبح ، فقط سر درد قدیمی ام را تاب می آورم یکه و دست تنها !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦