نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

ستاره ی شمالی مال شما

می بوسم و می گذارم کنار، تمام چیزهایی که ندارم را! عادت احمقانه ای ست چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان! همیشه می ترسیدم از گم شدن توی شلوغی، و عجیب دلم می خواست توی جاده های خلوت گم شوم، حالاها سال به سال، روز به روز، انعکاس تمام دلهره ها و دلخواسته های بچه گی ام را توی زندگی نکبت امروزی ام می بینم و تشخیصشان می دهم! من در آستانه ی بزرگسالی هنوز هم عاشق گم شدن توی جاده های خلوتم و می ترسم از گم شدن توی تمام جاهای شلوغ، حالا می خواهد خیابان های مرکزشهر شهری که نمی شناسمش باشد، می خواهد دنیاهای مردانی باشد که به اشتباه بُر خورده ام تویشان! باور کنید خردادِ تمام سال ها بدترین ماهِ آن سال است! این خردادِ از نیمه گذشته ی لعنتی مال شما، تمام باران هایی که هنوز نیامده اند مال لب های من که عادت کرده ام با سرانگشت باران بمالم رویشان! ستاره ی شمالی مال شما، کوچکترین ستاره ی آسمانِ هر شب مال من! ستاره ی شمالی آن قدرها هم نورانی نیست که به تمام خواهانش برسد؛ عادلانه هم که قسمتش کنند در نهایت همه شان بی ستاره می مانند! و من با کوچکترین ستاره ی آسمان _ هر چقدر هم که کم داشته باشمت _ در نهایت پر از ستاره ام!
این صدای سکوت است که می آید یا صدای افتادن پر قویی بر سطح آب؟!

 

 

پ.ن: بالاخره شد؛ همیشه دلم می خواست از یکی که خیلی دوستش دارم بی هیچ غم و غصه ای جدا شم بدون اینکه دقیقا بدونم چرا!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩