نوستالژی های سال ها بعد!...

نتیجه ی همدستی خرداد و خورشید و جمعه!

کوله پشتی هایم یکی از یکی بلاتکلیف تر اند، تریلی ندارم، جاده ها امن نیستند، جنگل ها دنج نیستند، هیچ کجا به درد عشق بازی نمی خورد، بطری های احمقانه ی نوشابه و آشغال های گِلی چیپس دلیل های مسلمی اند برای دنج نبودن جنگل ها! من جیپ هم ندارم! کلاه های لبه دارم کو؟ رویاهایم را ندیده ای این اطراف؟ نکند پشت فرمان هیچ تریلی ای سیب گاز نزنم و بمیرم. نکند لُنگ قرمز کثیف دور گردنم نیاندازم و آواز نخوانم و قوطی های آبجو را از پنجره ی تا آخر پایین کشیده شده ای که جای خوبی ست برای آرنج، پرت نکنم بیرون؛ سیبیل ندارم که ندارم، دل که دارم! دوستت ندارم، دوستت داشتم، دست های تو به دست های زیادی آلوده است! نکند جز کوله پشتی ها و کتانی ها دل هیچ چیزی، هیچ کسی، هیچ خری تنگ نشود برایم فردا پس فردا که مُردم! من اسلحه ی شکاری ندارم، تو را هم ندارم، با این خرس های گنده، با این بدمن های بدمست قصه چه کنم؟ با چاقوی میوه خوری که نمی شود، می شود؟! نکند تمام خرداد ها و تمام خورشید ها دست به دست هم بدهند، و تبانی کنند که برای دق دادن من هم که شده، باران نبارد دیگر! نکند دلم بگندد و کوله هایم بپوسند و هیچ تخته سنگی به تکیه هایم و هیچ کافه ای به عشق هایم، عادت نکرده باشد هنوز! تو کجا مانده ای که من این همه کلافه و کوفته ام؟ من از نور غم انگیز و کم سوی چراغ مطالعه ی روی میز هم انتظار دارم مسیر آمدن تو را روشن کند! من همه چیز را به تو، تو را به همه چیز ربط می دهم! تو کجا مانده ای که من این همه بی ربطم به خودم؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩