نوستالژی های سال ها بعد!...

یک جور دلشوره ی بی توضیح

ترسیده اید تا به حالا؟ نه که ترسیدن از سوسک و سگ و جن و شبح و آمپول و صدای چک چک نیمه شبانه ی آب توی وان حمام! نه که ترس از واقعی شدن اتفاقات Paranormal Activity و Ring و این ها! یک جور ترس بی توضیح، از نمی دانم چی، از هر چیزی که مختص شخص شماست! مثلا ترسیده اید از تنهایی؟ ترسیده اید از بستر بی رویا؟ بیخودی ترسیده اید از ندیدن کسی که حتی قرار هم نیست که نبینید اش! ترسیده اید از چیزی که اصلا ترس ندارد؟! دلشوره چطور؟ دلتان شور زده تا به حالا برای کسی که هیچ وقت هیچ طوری اش نمی شود و بادمجان بم است؟ بیخودی دلتان شور زده برای کسی که گوشی را برنمی دارد و خوب می دانید که خواب مانده است؟ خاک، تاکید میکنم، خاک، بر سر تمام کسانی که بی داشتن این حس ها حسابی خوشبخت اند!

 

 

پ.ن: یه فرق خیلی کوچیک هست بین «من برات می میرم.» و «منم برات می میرم.» مثل فرق «ماهی بدون آب می میره.» و «آدم بدون آب می میره.»

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩