نوستالژی های سال ها بعد!...

عينهو عروسک کوکی

چشمم به بطری ناشناس و عجیبی خورد که ندیده بودمش پیشتر . سر کشیدمش تا ته ، فقط به این خاطر که سر راه نباشد و پای کسی نگیرد بهش بیفتد . مزه ی هیچ چیز نمی داد ، هوا سر کشیده بودم انگار . و کم شدم ، کم شدم ، کم شدم ، به مرز نیست شدن که رسیدم کم نشدم دیگر ! چیزی بین بودن و نبودنم حالا ، چیزی که لا به لای خیل جمعیت آدم هایی که همه شان خوب می دانند دارند کجا می روند بُر خورده و نمی داند دارد کجا می رود ! عکس العمل هام تعریف شده نیست ، تنه می خورم از آدم هایی که همه شان خوب می دانند دارند کجا می روند ، برایم می برند ، برایم می دوزند ، و من ، عینهو عروسک کوکی ، با دو تا چشم شیشه ای ، که آکواریوم می شوند گاهی ، تا تو مثل شاه ماهی تویشان شنا کنی ، زل زده ام به دنیایی که بدجوری ناشناس است ! من راه نمی روم ، تنه ها راه می برندم ، چرا هیچ کس نابلدی ام را حالیش نمی شود ؟ همین شما ! همین خود شما هر بار که نشان راه از چاه خواستمتان ، لبخند ماسیده ای توی دامنم گذاشتید که توی هیچ دنیایی ، حتی دنیای مومیایی ها ، معنی ندارد ! می ترسم آخرش مثل جیم کری ، کوبیده شوم توی دیوار آخر دنیا ! و شما ، بی تقاوت و هماره ، لبخند ماسیده تان را کش بدهید !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦