نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

و فکر کردم

و فکر کردم، و فکر کردم، و فکر. و فکر کردم به حاشیه ی تمام جنگل ها و جاده های جنگلی ای که هر آن ممکن بود یک موجود غیرزمینی، یا موجودی سیاه، یا حیوانی با ماهیتی تخیلی از پشت بوته هایش بپرد بیرون؛ و به دلهره های ناشی از جای خالی نفس هایت کنار قدم هام، که به حتم یک جایی از مسخرگی جهان یا خواب بودی یا عاشق شده بودی باز بی هیچ هویت عاشقانه ای! و فکر، به تو که هیچ وقت اینجور موقع ها نبودی! و تو، که تنهایی و ترس و دلتنگی و مهربانی و حمایت را هیچ برنامه نویس احمقی توی ذهنت تعریف نکرده بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩