نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

و بدبختی اینجاست که هیچ وقت هیچ دیوانه ای...

از اولش هم عاشق این بیتبودم به یک سری دلایل کاملا پنهان؛ من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟! ولی توهیچ وقت دیوانه نبودی! یا شاید این قانون نانوشته ی دنیا که هر چه بخواهی نمی شود وهر چی نخواهی می شود این بلا را سر من آورد که تو هیچ وقت دیوانه نبودی! یعنی نه کهتو دیوانه نباشی، اصلا تو کی باشی که بخواهی دیوانه باشی یا نباشی؟ تویی هم وجوددارد مگر؟ غرض از جمله این است که هیچ وقت هیچ دیوانه ای از هیچ پنجره ای نیامد تویزندگی ام! و تو، این توی نوعی، هیچ وقت نفهمیدی تنهایی با من چه می کند! هیچ وقتنفهمیدی دلتنگی چه طور با هر ترانه ی خوبی خِرم را می چسبد و تا خفه نکند ول نمیکند! تو هیچ وقت نفهمیدی چه آرزوهای قشنگ و احمقانه ای دارم که برآورده شدنشان شایداز سر زیاده از حد ساده بودنشان است که از دست هیچ کس برنمی آید! هیچ وقتفهمیدی چقدر دلم می خواست یکی را بیشتر از خودم دوست داشته باشم
و بدبختی اینجاستکه هیچ وقت هیچ دیوانه ای به فتح انگشتان من از دیار دور خود به دیار دور مننتاخته؛ و هنوز آرزوی خواب کردن مردی بر سینه ام -بس که خیال می کنم مستعد ومحتاج مهربان تر بودن ام-یک گوشه ی ذهنم بالا و پایین می پرد به نشان اعتراض وسماجت!

 

 

پ.ن: دلبری کردن زیر مجموعه ی کدامیک از آرزوها و اهداف بشریت است خانم ها!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩