نوستالژی های سال ها بعد!...

بختِ برگشته

زن توی دسته ی ورق هایش مرگ پسرش را دید ، همان روز عصر ، پسرش که ترور شد و مرد دسته ی ورق ها هنوز همان طور روی میز ولو بود . نگاهش که به ورق ها افتاد قلبش می خواست نزند ، مغزش اما فرمان توقف را تایید نکرد ، توی فال پسرش دو تا دختر بچه ی زیبا بود و زنی زیباتر ، پسرش قراربود در سنین پیری توی آغوش مهربان زنش بمیرد ، سر صبح خواب آلود و کلافه خوانده بود حرف ورق ها را ، و باعث شده بود تیری که برای ترور شدن کس دیگری شلیک شده بود ، توی بهبهه و شلوغی یک درگیری احمقانه ، بیخودی به او اصابت کند ! ذره ذره تب می کنم ، ذره ذره می میرم ، تو پرستاری نمی دانی ، تو دلسوزی نیز . تو تنها تخصصت مهندس شدن است و سوز عشق پیش کش کردن . من گلایه سرای یکه تاز پهنه ی نارضایتی ام و ناراضی از بختِ برگشته ام ، که آخرش از فرط بی حوصله گی و محاسبات اشتباه تو رنگ عوض می کند !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦