نوستالژی های سال ها بعد!...

مرا چه به این همه تلخی؟

آفتاب می تابد کج، بر تنم که قد راست نکرده هنوز زیر هجوم آن همه شب؛ و تو، قصه نمی گویی دیگر برای هیچ "بعد از من آمده ای" حتی! آفتاب می تابد هر صبح، و من نمی دانم هر خورشید یعنی یک صفحه ی جدید؟ یا یعنی با بی میلی ورق زدن یک روز دیگر که کم شدیم از هم؟! من قایق آرزوها که نه، قایق رویاها را بی تو تا کجا بکشانم با این دست های چرب و چشم های خمار بی خواب؟ یک سرش را هم تو بگیر بی انصاف؛ مرا چه به این همه پارو زدن؟ من لوس تر از این حرف ها بودم آن همه شب که بی لالایی ات خوابم نمی برد؛ کو پس لالایی خوش آوا؟ مرا چه به این همه تلخی؟ کو پس پنبه و ابریشم و پر؟ کو پس دست هات؟ چرا خاموش است دلت؟ کو شراب آمیخته به نفس هات؟ آفتاب می تابد کج، هر صبح، بر تلخی و تنهایی این تخت، بر خیال تخت تو، بر حال خراب و تا خرخره در خاطره هایت مانده ی من.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩