نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

خوبی غم انگيز

پا توی اتاق تا می گذارم پرت می شوم توی قدیم تر ها ، توی شیرینی خاطراتمان ، زیر و رویشان می کنم ، به همشان می ریزم ، نا امید اما مصمم پی چیزی می گردم ، می تکانم ذهنم را ، نیست که نیست ! توی خاطره هام همه چیز خوب است ، لجم می گیرد از این همه خاطره ی خوب ! پی مرافعه ای ، جنگی ، قهری ، کدورتی چیزی می گردم تا بگویم گور پدر همه ی آن شبه عشق بچه گانه ی کور کورانه ام و مرده شور دوست داشتنم را ببرند الهی ! تو چنان خوبی ات غم انگیز است اما ، که خفه می شوم آخرش توی خاطره هات که یقه ام را ول نمی کنند !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦