نوستالژی های سال ها بعد!...

... تا ترانه جان بگیرد

من برات ترانه می گویم ، تا ترانه جان بگیرد از تو ، والا تو بمیری توی سرم که به نفع همه است ، به نفع من ، که دیوانه ام نپندارند دیگر . سرم ، که انقریب قرار است زیر تحمل تکرار تفکر طولانی و طوفانی ات بترکد . شعرهام ، که کلیشه ی کسل کننده ی تو را تا تمام عمر هی به خوردشان ندهم . و جهانی حتی ، که کمر خم کرده از گذران قرن های پر از دل سوختگان . در حوصله ات نیست که بقیه اش را بگویم ، تو همین که بدانی مردنت توی سرم اتفاق غم انگیزی نیست کافی ست . من دلیلی برای جان بخشیدن به مجسمه ی بی دلی چون تو نمی بینم ، تو پینوکیو نیستی که از صبر و دندان روی جگر فشردن و کنار آمدن باهات ، چوبت استخوان شود . تو نخود نیستی که پیرزن اجاق کور ِ کور از گریه دعا بخواند فوت کند روت تبدیل به آدمیزاد شوی . تو همان جوری همانی که هستی بمان و دل ما را بسوزان ، من هم ترانه می گویم برات ، تا ترانه جان بگیرد !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦