نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دلایل موجه برای خودکشی

پله ها را دو تا یکی حواله می کنم به پشت سرم ، میرسم طبقه ی آخر هر ساختمانی که شد ! یک نگاهی به پایین می اندازم ، سرم گیج می رود ، پشیمان می شوم ! از فرط پشیمانی نرده های کنار پله ها را سر می خورم تا پایین هر ساختمانی که شد ! خودکشی دلیل میخواهد که من دارم ! مثلا پایان نامه ام ! یا این همه سیاه چالی که هی تویشان می افتم ! دیشب داشتم عین بچه ی آدم راهم را می رفتم که یکیشان مرا بلعید توی خودش ! گفت: نه از تاریکی ام بترس که اینجا نور ندارد ، نه جیغ بکش که صدا در خلا خفه می شود خسته می شوی ! گفت: همین طوری الهی به امید تو با این پسرک طی کن و آخرش هم از اولش معلوم است که به هم حتی اندک ربطی هم ندارید ! از دیشب تا حالا چند سال است که انگشت حیرت به لب نهاده عین بهت زده ها به زندگی رو به روالم لبخند می زنم ! مادرم عین نوار ضبط شده غر می زند ، بماند که از فرط بیکاری شبیه نقاشی چسبیده به صندلی شده ام ، به کنار که هیچ کدام از جنتلمن ها دنبالم نمی گردند ! اما دل و جرئت هم می خواهد که من ندارم !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦