نوستالژی های سال ها بعد!...

داری دیو می شوی

سرت را انداختی رفتی، نگفتی نان و نمک خورده ایم آن همه با هم، نگفتی قول و قرار گذاشته ایم آن همه با هم، نگفتی هنوز آن همه انگور و بادام و رز که کاشته ایم به بار نرسیده، نگفتی هنوز هیچ کدام از کلاغ ها یه خانه هایشان نرسیده اند، نگفتی هنوز پشت پنجره ها دیو پیدا می شود، نگفتی همین جوری که نمی شود؛ تو هیچ چیز نگفتی، تو فقط سرت را انداختی، تمام دست هات را، تمام شیطنت هات را، ریختی توی چمدانی، و به خدا راست می گویم، دست و پای من به زمان گیر کرد! بعد آن قدر بزرگ شدی که برای خودت یک روز عشق را حل کردی، یک روز یقین را، یک روز عقل را، یک روز زندگی را، یک روز خدا را، یک روز دل ضربه را، یک روز هم می خندی آخرش به تمام نان و نمک ها، به تمام قول و قرار ها، به تمام شازده کوچولوها! همین طوری اگر بزرگ تر بشوی، پیش تر بروی، خودت یکی از همان دیو ها می شوی یک روز، و بعد به خدا راست می گویم، با این دست و پای گیر کرده و گره خورده، من هیچ کس را ندارم که بغلم کند، وقتی آن همه ترسیده ام از تو!

 

 

پ.ن: وقتی دیگه پفک گیرم نیاد، به سیب سبز معتاد میشم.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸