نوستالژی های سال ها بعد!...

آرزوهای محالی که محال نيستند

آرزو می کنم تو که هستی، تو که همین جایی روی همین زمین ، تو که زاده شده ای سال ها قبل ، تو که انسانی نه پری ، توی دست هام زندگی کنی . خدا شنیده و نشنیده خیال می کند من فیل پرنده از سرزمین های عجایب الخلقه خواسته ام ازش ، برچسب محال می چسباند روی آرزوم و پرتش می کند آن طرف قاطی همان هایی که از دستش بر نمی آید ! حالا هی فریاد بزن که آی حضرت برتر ، آی آنکه خدایی ، اشتباه کردی ها ، محال نبود ها جان شما ، صدا به صدا می رسد مگر توی این آشفته بازار آدم و آرزو ؟! صدا به صدا نمی رسد ، پاره نکن حنجره ات را ، که اگر برسد هم ، آنقدر آدم روی آدم ریخته و آنقدر شلوغ است سرش و پر است وقتش که نهایتآ می پرسد: راستی شما ؟ حالا بیا و بگرد و آرزویت را پیدا کن و از اول درخواست بده ! که شبیه همان حکایت خر آوردن و باقالی بار کردن است ! و تا آن روز شاید نه تو باشی نه من نه زمین ! اما کی به کی ست ؟ کی دلش می سوزد ؟ آن روز ها که دنیا خلوت تر بود ، دنیا که خط خطی نبود از اشعه و امواج و ارتباطات ، قالیچه ای که پرواز کند محال نبود ، حالا تو محالی ، تویی که همین جایی !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦