نوستالژی های سال ها بعد!...

یک نیمکت برای دو نفر جا ندارد

خیابان شعر بلندی ست، وقتی من با قدم های تو قدم می زنم؛ و شب، یکباره یکپارچه می شود از خواب هایی که تو را به من رسانند، وقتی من با چشم های تو چشم می بندم! اینکه دست کدام از عشق بی خبری را توی دست داری، آن قدرها هم مهم نیست، این که دستت به گل های سفید ریز روی شاخه نمی رسد، داستان درد آور تری ست؛ اینکه کوتاه تر از این حرف هایی! و الا اینکه شعر بلند خیابان را با قدم های من قدم نمی زنی، واقعا آن قدرها هم مهم نیست! فقط کنار تر بنشین، این را هیچ کس نمی داند که، یک نیمکت برای دو نفر جا ندارد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸