نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

پروانه ها خیری ندیده اند

گم کرده ام خودم را که بی خیریِ پیدا بودنم را ثابت کنم به خودم، که کردم! بی پشت، بی پناه آفریده شده ایم، قبول، کاشکی بی نیاز به پشت، بی نیاز به پناه هم آفریده می شدیم! دیروز ما به آغاز عالم رسیدیم، تو رسیدی، من خیال کردم صبح شده، تو خیالم را صحه گذاشتی، بارها؛ و من درست وقتی که به تنها چیزی که فکر نمی کردم پروانه بود، پروانه شدم! پروانه نمی خواستی، قبول، پروانه سوزی در مرام گرگ هم نبود منتها، که جرم بره دریدن سبک تر از پروانه سوزی ست. امروز ما به آغاز عالم می رسیم دوباره، عالمی که گرگ هاش به هر جرمی وارد اند، پروانه هاش خیری ندیده اند، گم بودن حُسن است، و صبح سرابی ست، که زیر سر بی خوابی ست!

 

 

پ.ن: فردا از کنار هم می گذریم و می گوییم: این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸