نوستالژی های سال ها بعد!...

عقب عقبکی

عقب عقب می آیی تند تند، خنده دار شده ای، خنده ام می گیرد، قند توی دلم آب می شود، تلخ نیستم بنابراین دیگر، تلخ نیستی بنابراین دیگر؛ همین جوری که عقب عقبکی می دوی تکه های دلت که هر کدام گوشه ای از این مسیر لعنتی روی زمین جا مانده خاک می خورند از زمین بلند می شوند می آیند کنار هم می نشینند توی سینه ات سر جایشان، با یک دل درسته ی آتش گرفته می رسی به من، همه اش درسته می شود مال خودم، Pause میکنم، اینجا زیباترین نقطه ی دنیاست، اینجا باد می آید، باران می ریزد دل آدم را می ریزاند، خنک است، اینجا خدا هنوز بیدار است.

 

 

پ.ن: چه کسی از من و تو تشنگی باغچه را می بیند
و چه بی رحمانه، مشکی را
که برای عطش باغچه باقی مانده ست
نیمه شب می دزدد
و به یک رهگذر قمقمه هایش پر آب
می فروشد ارزان؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸