نوستالژی های سال ها بعد!...

صد سال تنهايی

ستّار و سردرد و هزار تا درد دیگر ، آنقدر که مسکن راه گم می کند ! حباب کوچکی روی فنجان نسکافه هر چه همش می زنم از بین نمی رود ، حال آنکه شیشه به سنگ کوچکی می شکند ، دنیا چپه شده است ، آنقدر چپه که حتی مسکن راه گم می کند ! خوزه آرکادیو بوئندیا تک و تنها وسط یک دهکده ی دور از دنیای علم ، توی یک الف آزمایشگاه ، آنقدر نمی خورد و نمی خوابد و محاسبه می کند و زنش را حرص می دهد ، تا بالاخره سال ها پس از گالیله دوباره به کشف بزرگ کروی بودن زمین زیر پایش نایل می شود ، سرگیجه می گیرم ، خوزه آئورلیانو بوئندیا جلوی فرمانده ی جوخه ، درست دقایقی قبل از فرمان آتش ، به خاطره ی کشف یخ توی سه سالگی اش فکر می کند ، یخ می کنم ، شوفاژ را تا آخر باز می کنم ، خوزه آئورلیانوبوئندیا همچنان توی سه سالگی اش می کاود و فکر می کند به قابلمه ی داغی که بی دلیل از وسط میز بر کف آشپزخانه افتاد ، داغ می شود تنم ، شوفاژ را تا نصفه می بندم ، پیترو کرسپی از دست آمارانتا که تنها هدف زندگی اش باکره به خاک سپرده شدن است خودکشی می کند ، دلم به حالش می سوزد ، ربکا با چمدانی از استخوان های پدر و مادرش دیوانه می شود آخر سر ، دلم برای این یکی نمی دانم چرا نمی سوزد ، گابریل گارسیا مارکز دیوانه شده است ! من هم ! ناتالیا جینز بورگ می گوید رمان مرده است ، پس به این آخرین رمان عالم سلام می کند ! من کتاب فال را ، عین زنان خرافاتی و نا متمدن ، به سلام کردن به این آخرین رمان عالم ترجیح می دهم ، می روم اردیبهشت ، تیر ، اسفند را از بر می کنم ! شبی که ساکت است و سردرد و کابوس سردرد افزای ریسک دوره ام کرده اند ، راه می آیم با همه شان ، راه می آیم با تو ، با دنیایی که چپه شده است ، با خدا ، خودم ، گابریل ، سر درد ، شب ، حتی با آسمانی که نمی بارد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦