نوستالژی های سال ها بعد!...

صندلی ِ توی قلبم

نشانده ام ات کنج دلم جوری که حق دیدن هیچ خوابی را نداشته باشم مگر آن که تو یک گوشه اش را گرفته باشی، نشانده ام ات کنج دلم جوری که هر غلطی کردی ببخشمت بی دلیل، نشانده ام ات کنج دلم روی یکی از این صندلی چوبی هایی که قیژ قیژ تاب می خورند و لالایی آرامش را تکمیل می کنند؛ صندلی ات را مفت مفت رها می کنی و می روی اما این لعنتی هی خالی خالی تاب می خورد و هی دل خالی ام را آشوب می کند، اگر خیال کرده ای کس دیگری را می نشانم رویش کور خوانده ای، کور! خیال خودت را می نشانم رویش فعلا، دل خوشی بدی نیست. تو اما خودم با همین چشم های خودم دیده ام که توی قلبت هفت دست مبلمان کامل چیده ای و با این همه یک عده هم سر پا مانده اند! 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸