نوستالژی های سال ها بعد!...

ته خط هم مرداب داشت هم دوربرگردان

من از تو، تو از من، خیلی چیزها داریم که خودمان هم خبر نداریم. من از تو بی قراری ات را کش رفته ام تو از من بی تفاوتی ام را، من از تو شب بیداری هایت را کش رفته ام تو از من شوق زیر فواره های پارک خیس شدن را شاید؛ من و تو تکه کلام هایمان هم مال خودمان نیست دیگر! ما تا ته خط رفته ایم، ته خط هم مرداب داشت هم دوربرگردان، تو مرداب را ترجیح دادی و من بیخودی جاده را بالا و پایین می کنم هی! هی می روم هی می آیم، هر بار که به ته خط می رسم تو راضی تر از قبل به نظر می رسی، حسابی انگار کنار آمده ای با آرام و قرار مدل جدیدت! من به اندازه ی موهای سرت این راه را مرور کرده ام، این عشق را؛ نتیجه ی جدیدی نمی گیرم، جز اینکه یادم می آید من از تو، تو از من، چه چیزهایی داریم که خومان هم خبر نداریم! تو علاقه ی چندانی به این تجدید دیدارهای ناگزیر نداری اما من چه غلطی می توانم بکنم وقتی نه دست آویزی پیدا می کنم که بیاورم برای نجات بعید تو، نه راه دررو ای این گوشه موشه ها که از شر این سرگیجه ی بی سر و ته خلاص شوم؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸