نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دلیل برای گریه زیاد شده است

من که فعلا باطوم نخورده ام دارم از پا درد می میرم بس که راه رفته ام، چه برسد به بقیه، که در صورت عدم مردن هزار و هفت مدل بلا سرشان آمده! پیرزن چادری بین جمعیت می گفت: سال 57 گفتم استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی، اما فقط پریدند و آخری اش را شنیدند،حالا آمده ام دنبال آن آزادی اش بگردم، آزادی اش را هم خب می خواستیم از همان اول! این روزها، که انسانیت بیشتر از همیشه، این همیشه ای که می گویم منظورم به حساب عمر خودم است، رفته زیر سوال، دلم آغوش تو را، یا اصلا ببخشید، تو را نه، دلم آغوش کسی را می خواهد. این روزها، که از نبودن تو گریه ام نمی گیرد، بس که دلیل برای گریه زیاد شده است، دلم آغوش کسی را می خواهد، که روی چند دقیقه ای یادم بیاید عشق هم موضوع قابل بحثی بود تا قبل از این کودتا! می ترسم بس که دلیل برای گریه زیاد شده است فراموشت کنم، می ترسم از هراس نبودت شب ها بغض، تیله نشود دیگر توی گلوم! من هنوز می ترسم از هیولا ها، بغلم کن؛ نه! من می ترسم از تو که هیولا شده ای، بغلم نکن. من میان این های و هوی و شور، میان این کتک خورده ها و شعارها و گازها و گلوله ها، من میان تظاهرات سیاه پوشانی که تا همین دیروز سبز می پوشیدند، بی هوا، بیخودی، بی اراده، چشم می گردانم بلکه پیدایت کنم! یک نفر امروز نوشته بود روی یک تکه مقوا گرفته بود بالای سرش که: من گوسفند نیستم! من چی؟ من گوسفندم؟ من که نه می دانم آزادی چیست نه می دانم تو کجای کاری؟!

 

 

پ.ن١: گیرم که باورمون شد یه سری اغتشاش گر و دوستای صمیمی اوباما دارن نظم عمومی رو به هم می ریزن! اوکی مثلا قبول، مسنجر و موبایل ها چرا قطعه؟! یکی یه ربطی بین اینا پیدا کنه به منم بگه!

پ.ن٢: به قول یه یاروئه: خس و خاشاکارو عشقه!!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸