نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مشتری نداشت

بلند شدیم رفتیم تهِ یک بازارچه ی تنگ و تاریک، بلکه عتیقه جاتی چیزی پیدا کنیم بخریم بیاوریم بچینیم دور تا دورمان که خاص تر جلوه کنیم . مثلا یک گلدان بی صاحب که شمعدانی هاش دست کمی از لوبیای جک نداشته باشد و برود و برود و ببرتمان تا خود خدا، مثلا دیگچه ای که همین که با کفگیر بزنی بهش سفره مان پر شود از مزه ی شکلات هایی که برای هم می خریدیم، یا دستبندی نامرئی به طول میلیون ها کیلومتر که به هم وصلمان کند تا هر کجا و به هر فاصله ای، عینک دودی ای که بدی ها را ندیده بگیرد، و هر چیز عجیب و غریبِ خوب دیگری؛ مغازه ی تهِ بازارچه را بسته بودند، بسته که چه عرض کنم، گِل گرفته بودند درش را! پرسیدیم: چرا؟ شنیدیم: مشتری نداشت.

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸