نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تلو تلو

دوباره دوره دوره ی روزهایی ست، که نمی گذرند. ذهنم لجش گرفته است، خودم هم. دارم تمام اراده ی انسان را خرج میکنم که خودم را و احساس واقعی الانم را، سانسور شده تحویلتان بدهم. یک عالمه تنهایی مست، توی سرم تلو تلو می خورد. عنصر احمقانه ی زمان، مثل نخ های نامرئی ِ بسته به پس کله ی عروسک ها، همه را دنبال خودش می کشاند از این موقعیت به آن موقعیت؛ من یکی یا نخم پاره شده است، یا نخم را پاره کرده ام. بشریت انسان را نمی فهمد. انسان جز است و بشریت کل، رسمش این است که جز کل را نفهمد اما نمی دانم چرا در این یک موردی که همین الان کشفش کردم ماجرا این همه برعکس است!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸