شبیهِ از دست رفته ها
کم کم ذوب می شویم، من و لیوان روی میز، من و دیوار بغل دستم، من و این پنجره و آن آینه، تو رفته ای اما هنوز نزدیکی، پیاده و مردد گز می کنی خیابان های اطراف را و فکر میکنی که کار درستی کرده ای یا نه، و ما ذوب می شویم. تو یقین پیدا می کنی که اوضاع خوب است، دربست می گیری، شعله می کشد اینجا کاغذها، شروع می کنیم به سوختنی آرام، من و به جا مانده های ذوب شده ی این هق هق ها، من و بقایای ذوب شده ی این حسرت ها، کینه ها، بغض ها، تنهایی... . تو به دورترین جای زمان می رسی و حسابی شبیه از دست رفته ها می شوی، ما حسابی خاکستر شده ایم و جایت خالی، پایی برای از جا بلند شدن نداریم!
+
مهدیه لطیفی؛ سهشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
