نوستالژی های سال ها بعد!...

هر که می خواهد باشد باشد

می گذارم زنگ بخورد ، هر که می خواهد باشد باشد ، فرض را بر این می گذارم که سایلنت است ، یا رفته ام حمام ، یا فرض را بر این می گذارم که موبایل اختراع نشده هنوز ! کلمه کم نمی آورم ، ننه من غریب از نگنجیدن احساس در قالب کلمه نیستم ، کلمه ها به قدر کفایت اند اگر بدانی کدامشان را به کدامیک بیامیزی و به کدام حس و هوا ربطش بدهی ، منتها مشکل اینجاست که هیچ کس زبان مادری خودش را بلد نیست ! این بغض لاکردار بی دلیل سمج مثل میگرن ، مثل تیک عصبی ، مثل تیر کشیدن ، مثل رگ به رگ شدن ، مثل هر چیزی که می گیرد و ول می کند ، می گیرد و ول میکند ! باران به شیشه می زند و از بس شب است دلم می گیرد . گوشی زنگ می خورد و از بس بی حرفی و کژفهمی و سوال و جواب و من خوبم تو چطوری پشت خط است ، حالا هر که می خواهد باشد ، کلافه می شوم . یخ دلم مسیر زیر صفر را می گیرد و می رود و می رود و ... ،  یخ بغضم اما آب می شود ، آب می برد ام به خواب ، خواب می بینم یک نفر استثنائا به زبان مادری من و خودش آشناست و اتفاقا سر راه من سبز می شود !  

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸